خسته از سرنوشتی که نه قدرت تغییر آن را دارم،نه توان مبارزه با آن و نه راه گریزی از آن است. خسته از دعاهایی که گویا ناتوان تر از آن است که سقف آسمان را بشکافد و به نزد برآورنده حاجات رسد. دیگر به ناتوانی دستانم ایمان آوردم و آرزویی جز آن ندارم که چون شب رسد چشم بر هم نهم و دیگر فردایی در کار نباشد. امروز خواستم تا با وبلاگ و همه ی دوستانم وداع کنم ولی هر چه کردم نتوانستم.دوستان خوبم این روزها افکارم سخت مشوش است و دیگر توان مبارزه با مشکلات را ندارم.فعلا وبلاگم را نمی بندم بدان امید که شاید روزی بازگردم و دوباره نوشتن از سر گیرم با افکاری تازه تر و شاید هم........ برایم دعا کنید تا بتوانم باور کنم و با حقایق تلخ زندگی ام کنار بیایم. فعلا خداحافظ دوستان خوبم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:14 توسط نسترن |
امروز سومین سالگرد عروجت به آسمان هاست.سه سال گذشت،سه سالی که بر من چون سه قرن گذشت. باز هم صحنه تکراری و عذاب آور آن روز در بیمارستان در حال عبور از ذهن و جلوی دیدگانم است.صحنه ای که در این سه سال بیش از هزار بار برایم تکرار شده. درونم آتشی شعله ور است که هزار بار سوزنده تر از آتش جهنم خداست ولی دریغ از قطره ای از زلال جاری اشک تا آتش درونم را فرو نشاند و قدری از اندوهم بکاهد. آخر چه چیز برای یک دختر سخت تر از آن است که شاهد قطره قطره آب شدن شمع وجود پدر باشد و هیچ از او بر نیاید. چه چیز می تواند سخت تر از آن باشد که نظاره گر غروب خورشید زندگانی پدر باشد و هیچ از دستش بر نیاید.عجز و ناتوانی در وجودم بیداد می کند.سه سال است که از نگاه های ترحم انگیز دیگران فراری ام و عاشق گوشه دنج و خلوت تنهاییم.بیزارم از آنانی که برای التیام دل خسته و غمینم متوسل به دروغ شده اند و عقیده دارند که سردی خاک گور فراموشی می آورد ولی پدرم کدامین فاصله قادر است که تو را که میان خاطرات خوش کودکی ام نقش بسته ای را خط بزند؟ ذهن من همچون آن برکه آب است و چهره تو همچون مهتاب که در حافظه ام نقش بسته.آخر مگر می شود با سنگ انداختن های پیاپی در آب ما ه را از حافظه آب گرفت؟ روزهای بی قراری و شیدائی ام یکی پس از دیگری می گذرند و تنها انتظار فرا رسیدن روزی را دارم تا بغض های ناشکفته و دردهای ناگفته ی شبهای تنهایی و روزهای ماتمم را به پایت زار بزنم و برای التیام وجود سراسر زخم و جراحتم یک دنیا ضجه بزنم. پس به امید دیدار دوباره.........
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:42 توسط نسترن |
شانه هایم پر از گرد و خاکند
آسمان ناراحت است و من در دل
تنگی ایی احساس می کنم که شاید ندانید
نشسته ام و خیره بر زمین تا ببینم قطره ای را که از آسمان می نشیند
دوست دارم دستانم را بلند کنم و صورتم را رو به آسمان گیرم
تنم تشنه است تشنه
خدایا می گویی ببارند؟
منتظرم تا گرد و خاک روح تازه بیمارم را پاک کنی
یقین دارم که میکنی تا من غرق تو شوم و تو نوازشم کنی
این بار هم تویی و من با نسیم تازه ام
پس ای بخشنده مهربان نسیم تازه ام را روا بدار.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:54 توسط نسترن |
آهی که می کشی چیست؟؟؟ اخر چه کسی درکت میکند ای دختر قصه؟؟ خودت؟من؟یا او؟ نه...باز هم سوالی بی جواب و گنگ.... نمیفهمند تو را..نمیخواهند که بفهمند... همه مثل پنجره نیستند..همه مثل ابر نیستند...همه مثل ان درخت بیشه نیستند ...که سایه بانشان را بی منت نثارت کنند...نه ..بهتر بگویم همه مثل خودت نیستند...که دستان مهربان و بی منتشان را به گلی پژمرده ببخشند....اشک کودکی را پاک کنند...وبوسه ای مهربان بر صورتی خسته بزنند.. باز هم بنشین زیر درخت بیشه ...با تنی رنجور و خسته ..خسته نه از بار زندگی....خسته از بی مهری ها ..خسته از سیلی های پیاپی روزگار .. بگو....سخن بگو...اما نه با من ...نه با او...با درختت...با او که همیشه سنگ صبورت بود...وهیچ وقت دم بر نیاورد...... ولی......... دوست دارم که بگویم .... دوست دارم ب گ و ی م که ....اره منم ...اره منم ... میفهممت ....نه اون روح بزرگتو ..نه...ولی انقده بی مهری دیدم که حس لطیف مهرت واسم همیشه ...همیشه اشنا باشه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:13 توسط نسترن |
دل های کوچک،غصه های بزرگ،دل های بزرگ،غصه های بزرگتر،قصه های کوتاه قدیمی اما،همیشگی. هر روز در دنیا همه چیز عوض می شود الا یک چیز!قصه غصه ها،که گویی تکراری می شوند تا هرگز از یادها فراموش نشوند.واین بار قصه غصه ی زهرا خانم مادری که بی مهری فرزندان را بدوش می کشد. مادری که همسفر زندگی اش را سالیان قبل از دست داده و خودش از چند سال پیش یه علت بیماری آرتروز قدرت راه رفتن ندارد و فرزندانش او را در گوشه ای به حال خودش رها کرده اند. پیرزن بی نوا هر روز با هزار زحمت کشان کشان خودش را به کوچه می رساند و تنها دلخوشی اش تماشای عابرانی است که گاهی با اصرار پیرزن یا از سر ترحم چند کلمه ای با او هم صحبت می شوند. امشب این مطلب را می نویسم تا یادمان باشد که: اگر دل شکسته و چشمان اشک آلود زهرا خانم و امثال او به یادمان بیاورد انسانیم که هیچ،تکلیف همه چیز روشن است و گرنه.............. افسوس که در برابر این مادر هیچ از من ساخته نیست جز دعا: الهی در صبر و درویشی،در انتظار مهربیکران تو نه برای خود که برای دیگران هستیم،روی بر مگردان.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:4 توسط نسترن |